
نقش توازن میان مدیریت بحران آب و امنیت غذایی در کشاورزی
ایران در دهههای اخیر خود را در میانه دو ضرورت ملی یافته است که هر یک به تنهایی حیاتی هستند. تأمین امنیت غذایی برای جمعیتی رو به رشد و مدیریت منابع آبی که به سرعت در حال نابودیاند. این دو هدف، نه در یک راستا که در تقابل با یکدیگر تعریف شدهاند. بخش کشاورزی، با مصرف بیش از ۸۰ تا ۹۰ درصد از کل منابع آب تجدیدپذیر کشور، بزرگترین مصرفکننده آب محسوب میشود و در عین حال ستون اصلی تأمین غذا . این وابستگی متقابل، به جای ایجاد همافزایی، به یک رابطهی باخت-باخت تبدیل شده است که در آن هرگونه تلاش برای افزایش تولید غذا، فشار بر منابع آب را تشدید میکند و هرگونه سیاست سختگیرانه برای صرفهجویی آب، تولید داخلی و امنیت غذایی را به مخاطره میاندازد.
درک توازن دشوار میان آب و غذا در ایران، بدون شناخت ریشههای تاریخی آن ممکن نیست. سیاست خودکفایی غذایی، به ویژه در محصولات راهبردی مانند گندم، که از دهههای نخست پس از انقلاب به عنوان یک اصل راهبردی و ایدئولوژیک دنبال شد، مهمترین عامل شکلدهنده به الگوی کنونی مصرف آب در کشاورزی بوده است. این سیاست، با نادیده گرفتن محدودیتهای بومشناختی و اقلیمی کشور، کشت محصولات آببر مانند گندم، برنج و چغندر قند را حتی در مناطقی که با کمبود شدید آب مواجه بودند، ترویج و حمایت کرد. دسترسی به آب و انرژی با یارانههای سنگین، این الگوی ناپایدار را برای دههها قابل دوام ساخت و زمینهساز توسعۀ بیرویۀ اراضی آبی و حفر چاههای عمیق غیرمجاز شد. نتیجه، ورشکستگی آبی در بسیاری از دشتها و سفرههای آب زیرزمینی است که امروز گریبانگیر کشور شده است.
تحلیلهای علمی اخیر، ابعاد این بحران و پیچیدگیهای آن را به شکل کمسابقهای روشن ساختهاند. سرانهی منابع آب تجدیدپذیر ایران از ۶۳۵۰ مترمکعب در سال ۱۹۶۰ به کمتر از ۱۰۰۰ مترمکعب در سال ۲۰۲۵ کاهش یافته که نشاندهندهی ورود کشور به محدودۀ کمبود مطلق آب است . این کاهش، نتیجهی تلفیقی از رشد جمعیت، برداشت بیرویه و تغییرات اقلیمی است که میانگین بارش کشور را به حدود ۲۲۰ میلیمتر در سال رسانده است. همچنین پژوهشها نشان میدهد که برآورده کردن کامل اهداف تولید غذا در ایران، نیازمند مصرف ۵۱ درصد بیشتر از آب زیرزمینی و ۱۱ درصد بیشتر از انرژی نسبت به ظرفیتهای پایدار است.
راهبردهای فنی، مانند توسعه کشاورزی حفاظتی، بهبود راندمان آبیاری، استفاده از ارقام مقاوم به خشکی و کشت دیم، به عنوان گامهای ضروری مطرح هستند. دادهها نشان میدهد که شکاف قابلتوجهی میان عملکرد بالفعل و بالقوه در کشت دیم وجود دارد، که نشان از پتانسیل بالای بهبود بهرهوری باران دارد . با این حال، تأکید پژوهشهای اخیر بر این نکته است که این راهکارهای فنی، هرچند ضروری، به تنهایی کافی نیستند و بدون اصلاح ساختارهای حکمرانی، نتیجهبخش نخواهند بود.
توازن میان مدیریت بحران آب و امنیت غذایی در ایران، یک مسئلهی صرفاً فنی نیست؛ بلکه یک مسئلهی راهبردی، سیاسی و ساختاری است. هیچ راهکار تکبعدی، چه فنی و چه سیاستی، به تنهایی گرهگشا نخواهد بود. آنچه ضرورت دارد، گذار از یک پارادایم مدیریتی مبتنی بر تولید حداکثری بدون توجه به محدودیتهای زیستبومی به پارادایمی مبتنی بر حکمرانی یکپارچه و پایدار منابع است.
این گذار نیازمند پذیرش یک واقعیت تلخ است: ایران نمیتواند همزمان به خودکفایی کامل در تولید غذا و پایداری منابع آب دست یابد. بنابراین، انتخابهای دشواری پیش روست: کاهش سطح زیرکشت محصولات آببر، تغییر الگوی مصرف غذایی، افزایش بهرهوری و در نهایت، پذیرش وابستگی نسبی به واردات غذا به عنوان یک راهبرد هوشمندانه برای حفظ سرمایههای آبی کشور. در غیاب چنین بازنگری بنیادینی، بحران آب نه تنها امنیت غذایی، بلکه امنیت ملی و ثبات اجتماعی ایران را نیز با تهدیدی جدی مواجه خواهد ساخت.




